[حرفهای یک دل شکسته , ]
مردم ِ شهرِ بارون، کو آبِ دریاهامون چی شد صدای ِ جنگل، شُر شُر ِ چشمه هامون رو هَر یِه چشمه باهم، یه قصرِ سنگی ساختیم بِه چَن تا تیکّه آهن، صد تا پرنده باختیم چه خوب با خنجرامون، قلبِ گُلُ شکافتیم با بوقِ ماشینامون، همدیگَه رُ شناختیم عجب قماری کردیم، راس راسی خیلی سردیم تو کارِ سنگُ آهن، حقا که خیلی مَردیم ما آبِ چشمه داشتیم، گندمُ جُو می کاشتیم هر چی که غصّه داشتیم، تو کوها جا می ذاشتیم ما توی ِ قصه هامون، اسبِ پرنده داشتیم جنگلُ کوهُ دشتُ، به زیرِ پا می ذاشتیم ما تو ترانه هامون، اَتل مَتَل می خوندیم خیلی شبا به عشق ِ، قصه بیدار می موندیم حالا چی مونده باقی، اَز اون روزای ِ بی درد جُز دو سه تا خاطره، تو یِه زمستون ِ سرد کاشکی می شد یه پُل زد، تا بِه گُذشته ی دور با ردِّ رنگین کمون، رفتُ رسید کوهِ نور مردُمِ شهرِ بارون، باید یه راهی باِشه اَز لای ِ پیرهَن ِخواب، باید یکی به پا شِه باید تو گوشِ امروز، قصه بگیم دوباره جنگلُ پیدا کنیم، با اَوّلین شماره دریا با اُون موجی که، زُلالِ وُ تمیزه باید تو قلبای ِ ما، یه دریا آب بریزه شاید دوباره چشمه، آب واسَمون بیاره دستِ ما جای ِآهن، گندمُ جُو بِکاره زمین ِزندگی باز، پُر بِشِه از بوی ِ خاک از آسمون بِباره، یه آسمون شعر ِ پاک...
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
نهال تازه رسی گفت با درختی خشک که ازچه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای
مگر به طرف چمن، آب و آبیاری نیست شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی
به زیر بار جفا، چون تو بردباری نیست جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند
به روز حادثه، غیر از شکیب کاری نیست تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
خزان گلشن، ما را دگر بهاری نیست شکستگی و درستی تفاوتی نکند
من و ترا چو در این بوستان قراری نیست تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شد
حصاریان قضا را ره فراری نیست هر آنچه می کند ایام می کند با ما
بدست هیچ کس ای دوست اختیاری نیست اگر سفینه ما، ساحل نجات ندید عجب مدار، که این بحر را کناری نیست
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
سر ِ خود را مزن این گونه به سنگ ، دل ِ دیوانه ی تنها ! دل ِ تنگ !
منشین در پس این بهت ِ گران مدران جامه ی جان را ، مدران !
مكن ای خسته ، درین بغض درنگ دل ِ دیوانه ی تنها ، دل تنگ !
پیش این سنگدلان قدر ِ دل و سنگ یكی است قیل و قال ِ زغن و بانگ ِ شباهنگ یكی است
دیدی ، آن را كه تو خواندی به جهان یار ترین سینه را ساختی از عشقش ، سرشار ترین
آنكه می گفت منم بهر تو غم خوار ترین چه دلآزار ترین شد ! چه دلآزار ترین ؟
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند ، نه همین در غمت این گونه نشاند ؛
با تو چون دشمن ، دارد سر ِ جنگ ! دل دیوانه ی تنها ، دل تنگ !
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
بعد مرگم سردم ! زیر خاکه تنم ! باور ندارم که مردم ! ای خدا این منم ؟ چرا کبود شده تنم ؟ کسی نمی رسه به دادم ! الان همه دشمنام خوشحال و شادن ! همه اونایی که یه روز بودم به فکرشون ! همه اونایی که جون دادم به عشقشون ! با رفتنم ازشون نشده هیچی کم و کاست ! فقط عشقمه که می دونم اون منو باخت ! فقط می تونم که بسوزم و بلرزه تنم تو گور و نبینم اون نور عشق و محبتو! سهمم از دنیا هیچی نیست جز حسرت ! دنیا و مادیات بی خبر از قیامت ! سفر و کوچ طولانی و رسیدن به نهایت ! میرم از این دنیا چون می دونم که جام نیست ! میرم ازبین ادمها و پاک میشم از لیست ! چشمت به ایما میبرد هر لحظه ایمان مرا قهرت به اتش میکشد جسم مرا جان مرا از جذبه حسن رخت اگه شود بی گفتگو هر کس به عبرت بنگرد چاک گریبان مرا از سیل کمتر گو سخن توصیف دریا را بنه یا سیل اشکم رو ببین دریای دامان مرا بخت من از اشفتگی زلف تو را ماند ولی زلف تو دارد حالت حال پریشان مرا سرو چمن مایل بود بالای موزون ترا مینای می حایل بود اندام لرزان مرا هر شب که یاد روی تو بر خانه دل بگذرد سازد چو صبح صالحان شام غریبان مرا ویرانه دل سالها باشد سرای عشق او یا رب مگر از من دمیاین گنج شایان مرا در گیر و دار عاشقی گر ریشه ام در می نبود سیل سرشکم کنده بود از ریشه بیان مرا سنگ صبور از یک طرف چون شیشه یکجا بشکند یک شب زمن گر بشنود غمهای پنهان مرا دیگر ندارم هایو هوی بشکسته بغضم در گلو هر گز کسی در هجر او نشنیده افغان مرا تا غم بود مهمان دلهر گز ننوشم می دگر ترسم که می بیرون کند ناخوانده مهمان مرا گر می فراموشم دهد از حد به در می میخورم تا باده افزونتر کند هر لحظه نیسان مرا بی تو به هرگز ساغری نشکسته ام در زندگی بی باده هر گز ساغرینشکسته پیمان مرا هر بار از دیدار من درد طبیب افزون شود درد گرانم میکشد تاثیر درمان مرا در زیر باران هیچگه کس را مجال خواب نیست هر گز ندیده چشم شب در خواب چشمان مرا در حلقه دیوانگان سر حلقه ام سیامک دارلمجانین کرده اند عنوان دیوان مرا
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
سکوت من ترانه من است [حرفهای یک دل شکسته , ]
سکوت من خود سرود و ترانه من است و گرسنگی من همان سیری من است و آب در تشنگی من جریان دارد و در هوشیاری من مستیهاست و عروسیهاست در فغان و شکوه من و دیدارهاست در غربت تنهائیم و پنهانی من عین ظهور و ظهور من همه ستر و حجاب است چه بسیار که از غمها شکوه می کنم و قلبم بدان غمها بر خود می بالد چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می شکد و دوست در کنارم نشسته است و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم و آن چیز در در حلقه نگین من است گاه شب تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پرده ظلمت می پوشاند تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
مرگ [حرفهای یک دل شکسته , ]
روزها سخته خشکیده درخت عمرم! توی تنهایی هام روزی هزار بار مردم! بد بودم! دلم شکست! هیچکی به من دل نبست! حالا ولم کنین چرا نمی زارید برم؟ چرا بعد توبه جهنمو خواب دیدم؟ با این که پیروزمو تو اسمون راه میرم! تقصیر این زندگیه خوشونتو وحشیگری! تو جنگ زندگی حتی ما قاتل همدیگریم! اخرین سیب زندگیمم امشب می چینم! بعد اون یه مرده میشمو یه گوشه میشینم! عاشقم! هنوزم اینو می نویسم توی شبام! با خون سیاهی که جاری میشه توی رگام! آخه این بغز لعنتی رو چه جوری میشه شکوند؟ چه جوری میشه بینه این همه بد از خوبی خوند؟
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن گنج ها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن
بنده ی فرمان خود کردن همه آفاق را دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن
در ده ویران دل اقلیم دانش ساختن در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن
دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر اشک را مانند مروارید غلطان داشتن
از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن
رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن
روز را با کشت و زرع و شخم آوردن به شب شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن
سر بلندی خواستن در عین پستی، ذرّه را آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهای پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
:رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحۀ باز خوادث در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
وقتی من بودم جهان زیبا نبود آسمان تیره و تاریک بود زمین خشک و بی رنگ بود درخت شاداب نبود گل پژمرده بود وقتی من بودم زند گی نبود حالا که زندگی است من نیستم وقتی من بودم صدا ها همه خاموش بودند حالا که نیستم همه یک صدا آواز می خوانند من هم آواز شمایان را می شنوم بی آنکه بتوانم هم صدای شما باشم چرا که دیگر نیستم من شما را می بینم که چه زیبا ترانه می خوانید شما مرا نمی بینید که ازصدای شما چقدر لذت می برم که عمری دوستتان داشته ام بی آنکه شما مرا دوست بدارید دوستتان داشته ام اکنون که نیستم بگذار تا بگویم که چقدر دوستت می داشته ام که چقدر دوستت دارم حتی اکنون که نیستم تو می دانستی و به خیل جماعتی پیوستی که هرگز از من چیزی جز نام به زبان نیاوردند تو می دانستی اکنون بگذار به سخن بازآیم گرچه میدانم صدایم را نمی شنوی بگذار به سخن بازآیم که دوستت می دارم
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[حرفهای یک دل شکسته , ]
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد او به من رسم فریب خلق را آموخت من چه هستم خود سیه روزی كه بر پایش بندهای سرنوشتی تیره پیچیده ای مریدان من ای گمگشتگان راه راه ما را او گزیده ‚ نیك سنجیده ای مریدان من ای گمگشتاگان راه راه راهی نیست تا راهی به او جوییم تا به كی در جستجوی راه می كوشید راه ناپیداست ما خود راهی اوییم ای مریدان من ای نفرین او بر ما ای مریدان من ای فریاد ما از او ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما ای سراپا خنده های شاد ما از او ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم ما كه از چشمان او بیهوده افتادیم از چه می كوشیم تا خود چشم خود باشیم ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم دام خود را با فریبی تازه می گسترد او برای دوزخ تبدار سوزانش طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد ای مریدان من ای گمگشتگان راه من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم گر چه او كوشیده تا خوابم كند اما من كه شیطانم دریغا سخت بیدارم ای بسا شبها كه من با او در آن ظلمت اشك باریدم پیاپی اشك باریدم ای بسا شبها كه من لبهای شیطان را چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم ای بسا شبها كه بر آن چهره پرچین دستهایم با نوازش ها فرود آمد ای بسا شبها كه تا آوای او برخاست زانوانم بی تامل در سجود آمد ای بسا شبها كه او از آن ردای سرخ آرزو می كرد تا یك دم برون باشد آرزو می كرد تا روح صفا گردد نی خدای نیمی از دنیای دون باشد بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟ ما كه خود افتادگان زار مسكینیم ما كه جز نقش تو در هر كار و هر پندار نقش دستی ‚ نقش جادویی نمی بینیم ساختی دنیای خاكی را و میدانی پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست ما عروسكها و دستان تو دربازی كفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست شكر گفتی گفتنت ‚ شكر ترا گفتیم لیك دیگر تا به كی شكر ترا گوییم راه می بندی و می خندی به ره پویان در كجا هستی ‚ كجا ‚ تا در تو ره جوییم ما كه چون مومی به دستت شكل میگیریم پس دگر افسانه روز قیامت چیست پس چرا در كام دوزخ سخت می سوزیم این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش سراپا ناله های درد پس غل و زنجیرهای تفته بر پا از غبار جسمها خیزنده دودی سرد خشك و تر با هم میان شعله ها در سوز خرقه پوش زاهد و رند خراباتی می فروش بیدل و میخواره سرمست ساقی روشنگر و پیر سماواتی این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان باز آنجا دوزخی در انتظار ماست بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل هر زمان گوید كه در هر كار یار ماست یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی آن كه از بخت سیاهش نام شیطان بود آن كه در كار تو و عدل تو حیران بود هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود این منم آن بنده عاصی كه نامم را دست تو با زیور این گفته ها آراست وای بر من وای بر عصیان و طغیانم گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست باز در روز قیامت بر من ناچیز خرده میگیری كه روزی كفر گو بودم در ترازو می نهی بار گناهم را تا بگویی سركش و تاریك خو بودم كفه ای لبریز از گناه من كفه دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟ میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟ خود چه آسانست در ان روز هول انگیز روی در روی تو از خود گفتگو كردن آبرویی را كه هر دم می بری از خلق در ترازوی تو نا گه جستجو كردن در كتابی ‚ یا كه خوابی خود نمی دانم نقشی از آن بارگاه كبریا دیدم تو به كار داوری مشغول و صد افسوس در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم خشم كن اما ز فریادم مپرهیزان من كه فردا خاك خواهم شد چه پرهیزی خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی تو گرسنه دوزخ آنجا كام بگشوده
نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 25 مرداد 1385 و ساعت 03:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|